Monday, August 14, 2006

تکلیف در برابر مردم

برای شروع ، یکی از متن هایی که سال پیش
در امتداد بحث تعهد هنرمند، نوشته بودم را اینجا میاورم.

ماکسيم گورکی در سال 1868 به دنيا آمد. او در ميان مردم کار می کرد و می زيست. در سال 1892 نويسنده ای سرشناس شده بود. وی در سال 1932 رييس اتحاديه نويسندگان شوروی شد. واقعگرايی جامعه گرايانه را بعنوان شيوه نگارش به نويسندگان شوروی توصيه نمود. رمان «مادر» نيز بعنوان الگويی برای اين شيوه معرفی شد. مرگ گورکی در سال 1936 اتفاق افتاد. گـوشــه هـايـی از « هـدف ادبـیـات » نوشته وی را می نويسم. در این کتاب گورکی به همراه یک همصحبت است که اکثر جملاتی که انتخاب کرده ام، از همصحبت وی است. (احتمالا آن همصحبت ناشناس، لنین بوده است.)

همصحبت : فرض کنيد که من خواننده داستانهای شما هستم... خواننده ای عجيب و خيلی هم کنجکاو که می خواهد بداند چگونه يک کتاب به وجود می آيد... ... در زندگی هيچ چيزی مهمتر و کنجکاوانه تر از انگيزه فعاليت انسانی نيست... منظور ادبيات چيست؟ ... شما که خدمتگذار ادب و ادبيات هستيد بايد اين را بدانيد. ... اگر بگویم هدف ادبیات این است که به انسان کمک کند تا خود را بشناسد و ایمان به خودش را تقویت کند، میل به حقیقت و مبارزه با پستی ها را در وجود مردم توسعه دهد، ...

گورکی : معمولا مردم تصور می کنند که وظيفه ادبيات بطور کلی عبارت است از تجليل شخصيت انسان و تلطيف عواطف او...

همصحبت : می بينيد که به چه امر بزرگی خدمت می کنيد!! هه، هه، هه. ... تو نويسنده ای و هزاران نفر آثارت را می خوانند، بگو ببينم که مبشر چه رسالتی برای مردم هستی؟ آيا فکر کرده ای که حق داری به مردم چيزی بياموزی؟

گورکی: ( واقعا مـبـشر چه رسـالـتـی برای مـردم هـسـتـم؟ آيا چنانکه می نمايم هستم؟ چه می توانم به مردم بـگويـم؟ هـمـان هايی را که از مدتها قبـل ديگران می گـفـتـنـد و هميشه هم می گويند و مستمع هم دارند و هرگز هم مردم را بهتر از آنچه هستند نمی سازند؟ اما آيا حق دارم اين آرمان ها و مفاهيمی را که خود من با آنها تربيت شده غالبا هم به آنها عمل نمی کنم تبليغ نمايم؟ ... به اين آدمی که پهلوی من نشسته است چه جوابی بدهم؟ )

همصحبت : ... ممکن است که تو با توصيف احساسات معمولی مردم عادی حقايق ناچيزی را بر فکر و خرد آنها مکشوف سازی. ولی آيا اين توانايی را داری که بتوانی هر قدر هم کوچک باشد، انديشه هايی را که مايه اعتلای روح آنها باشد در آنها بيدار کنی؟... نه! آيا تو مطمئنی که اين کار مفيدی است که در کثافت و زباله های عادی کاوش کنی ... و بگويی که بشر قابل ترحم و تک و تنها است؟ گرچه، شايد هم، حالا ديگر موفق شده ايد او را به اين موضوع متقاعد کنيد! زيرا حس می کنم که روح او سرد و ذهن او کند شده است... همين کافی است! هنوز تصورات خود را در کتابها می بيند و اين کتابها به خصوص اگر با مهارتی که معمولا اسم آن را «استعداد» می گذارند نوشته شده باشند، هميشه تا حدی انسان را هیپنوتيزم می کنند. خواننده با ديد نويسنده به خود می نگرد و وقتی که زشتی بی اندازه خود را ديد امکان بهتر شدن را در خود نمی يابد. آيا تو می توانی اين امکان را در اختيار او قرار دهی؟ مگر تو می توانی اينکار را بکنی در حاليکه تو خود... بنابراين من، که همه چيزهايی را که تو و امثال تو می نويسند بادقت می خوانم، از تو می پرسم : به چه منظوری می نويسی؟ ... وقتی که انسان آثار شما را می خواند چيزی جز اينکه شما را شرمنده سازد از آن ها نمی آموزد. همه چيز معمولی و پيش پا افتاده است: مردم پيش پا افتاده، افکار پيش پا افتاده، وقايع ... چگونه خود را مستحق داشتن عنوان نويسندگی می دانی؟ وقتی که حافظه و توجه مردم را با ماجراهای بيهوده و با تصاوير کثيفی که از زندگانيشان می کشی، انباشته می کنی، فکر کن، آيا به مردم زيانی نمی رسانی؟ ترديدی نيست! ... حواست را جمع کن، حق موعظه کردن تنها روی اين اصل کلی به تو داه می شود که توانايی بيدار کردن احساسات واقعی و صادقانه مردم را داشته باشی تا بتوانی به کمک آنها، پتک مانند، بعضی از صورتهای زندگی را خراب کنی، در هم بريزی و به جای اين زندگی تنگ و تاريک، زندگی آزادتر ديگری را ايجاد کنی: خشم، کينه، شرمساری، نفرت و بالاخره ياس بغض آلود اهرم هايی هستند که به مدد آنها می توان در دنيا، همه چيز را در همريخته نابود ساخت. آيا می توانی چنين اهرمهايی بسازی؟ می توانی آنها را به حرکت در آوری؟ زيرا اگر حق گفتار با مردم را به خود می دهی بايد يا به معايب و نقايص آنها نفرتی شديد نشان دهی، و يا به خاطر آلام و دردهايشان باطنا عشق عظيمی در خود نسبت به آنها احساس کنی. ... معهذا زندگانی ما، هم از پهنا و هم از ژرفا توسعه می يابد، ولی رشد و توسعه آن خيلی با تانی صورت می گيرد زيرا که شما قدرت و توانايی تسريع حرکت آنرا نداريد... زندگانی دامنه پيدا می کند، و روز به روز مردم سوال کردن را می آموزند. چه کسی به آنها جواب خواهد داد؟ معلوم است: شما شيادان غاصب عنوان پيشوايی مردم! ولی آيا خود شما مفهوم زندگی را آنقدر درک می کنيد که بتوانيد برای ديگران آنرا روشن سازيد؟ آيا احتياجات زمان خود را می فهميد و آينده را پيش بينی می کنيد؟ برای بيدار کردن انسانی که بر اثر پستی زندگانی فاسد شده، روحا سقوط کرده است، چه می توانيد بگوييد؟ او دچار انحطاط روحی شده است! علاقه او به زندگی خيلی کم شده و ميل به زندگانی شايسته در او رو به اتمام است، می خواهد اصلا مثل خوک زندگی کند، می شنوی؟ اکنون که کلمه آرمان را تلفظ می کنيد وقيحانه می خندد: زيرا انسان ديگر به صورت مشتی استخوان در آمده که از گوش و پوست کلفتی پوشيده شده است. ... بجنبيد تا موقعيکه هنوز انسان است کمکش کنيد تا زندگی کند. اما شما برای بيدار کردن عطش زندگانی در او چه می توانيد بکنيد؛ در حاليکه فقط ندبه می کنيد، می ناليد، آه مي کشيد ... هه هه هه! اين تو هستی - معلم زندگانی؟ ... من احتياج به معلم دارم. چون انسان هستم. مرا از اين لجن زار بی اعتنايی به زندگی بيرون بکش! من می خواهم بهتر از آنچه هستم باشم! چگار کنم؟ به من بياموز!

گورکی: ( نبايد برای خوشبختی کوشش کرد. احتياجی به خوشبختی نيست! معنای زندگی در خوشبختی نيست و رضامندی از خود، انسان را ارضا نمی کند، زيرا بدون شک، مقام انسان خيلی والاتر از اينهاست. مفهوم واقعی زندگی در زيبايی و نيروی تلاش به سوی هدف است و هستی در هر لحظه بايد هدفی بس عالی داشته باشد. )


بر سنگ قبر پوينده نیز می خوانیم:

نويسنده بايد بار دو مسووليت بزرگ را
که مايه عظمت کار اوست، بر دوش گيرد؛
خدمتگزاری حقيقت و آزادی.

نويسنده بايد شرف هنر را پاس بدارد.

Posted by materialism at 05:08:45 | Permanent Link | Comments (4) |