Sunday, November 19, 2006

تعهد هنر و ادبيات از ديد شاملو

التزام هنرمند بايد انسانى باشد. التزامى فارغ از قيد و بند فرقه‌گرایى و تحزب. التزامى فارغ از سياست و تنها در راه تعالى انسان. اما به هر تقدير اثر هنرى پيش از آن‌كه بار تعهد يا التزامى را به دوش به‌كشد، بايد هويت هنرى خود را ثابت كند. ماياكفسكى - شاعر انقلابى - التزام و تعهد اجتماعى شاعر را اساس كار قرار مى‌داد و مى‌گفت شاعر بايد براى نوشتن شعر از اجتماع سفارش قبول كند و شعر را «محصول سفارش اجتماعى» مى‌خواند. او فراموش كرده بود كه نخست بايد شاعر بود تا به‌توان به سفارش جامعه پاسخ شايسته داد، وگرنه بسيار بودند كسانى كه به همان راه او رفتند و نامى باقى نه‌گذاشتند.

من شعر پريا را مستقيمن به سفارش اجتماع نوشتم. جامعه كه با كودتاى ۱۳۳۲ لطمه ی نوميدانه شديدى خورده بود، به آن نياز داشت و من كه در متن جامعه بودم، اين نياز را درك كردم و به آن پاسخ گفتم. آن هم با زبان خود توده. و توده هم بى درنگ آن را تحويل گرفت و برد. لازم اش داشت و من اين لزوم را با پوست و گوشتم احساس كرده بودم. پس شعرى بود محصول لزوم و اقتضا. اقتضاى وارستگى، نه اقتضاى وابستگى. اقتضاى ايثارى نه اقتضاى بيعارى.

شعرى كه احساسى بر نيانگيزد به چه كار مى‌آيد؟ من هميشه گفته‌ام بر اين عقيده نيستم كه هر چيز ِزيبا مفيد و ارزشمند است بل معتقدم هنر كه مى‌تواند چيز مفيدى را زيباتر عرضه كند و به آن قدرت نفاذ بيشترى بدهد بايد از خنثا بودن شرم كند. قصدم مطلقن اين نيست كه خواست خود را با بايد و نبايدها به ديگران تحميل كنم، اما فضيلت هنرمند است كه در اين جهان بيمار به دنبال درمان باشد نه تسكين، به دنبال تفهيم باشد نه تزیين، طبيب غم‌خوار باشد نه دلقك بيعار.

آرمان هنر اگر جغجغه رنگين به دست كودك گرسنه دادن يا رخنه ديوار خرابه نشينان را به پرده تزیينى پوشاندن، يا به جهل و خرافه دامن زدن نه‌باشد، عروج انسان است. طبعن كسانى كه جوامع بشرى را زبون و خرافه‌پرست مى‌خواهند تا گاوِ شيرده باقى بماند، آرمانخواهى را «جهت‌گيرى سياسى» وانمود مى‌كنند و هنر آرمانخواه را «هنر آلوده به سياست» مى‌خوانند. آنان كه اگر چه مدح خود را نه آلودگى به سياست بل‌كه «ستايش حقيقت» به حساب مى‌آورند، در همان حال برآنند كه هنر را جز خلق زيبایى - حتا تا فراسوهاى «زيبایى محض» - وظيفه‌یى نيست. من هوا خواه آن‌گونه هنر نيستم و هرچند هميشه اتفاق مى‌افتد كه در برابر پرده‌یى نقاشى تجريدى يا قطعه‌یى «شعر محض فاقد هدف» از ته دل به مهارت و خلاقيت آفريننده‌اش درود به‌فرستم، بى گمان از اين‌كه چرا فريادى چنين رسا، تنها به نمايش قدرت حنجره پرداخته و كسانى چنين نيازمند به همدردى را در برابر خود از ياد برده است، دريغ خورده‌ام.

كافكا از شعر تعاريف درخشانى ارایه كرده است.

در مقايسه موسيقى و شعر مى‌گويد: «لذت پيچيده‌یى كه از موسيقى حاصل مى‌شود لذت خطرناكى است، اما شعر مى‌كوشد پيچيدگى لذت را از بين ببرد و آن را به سطح هوشيارى برساند و انسانى كند. موسيقى زندگى احساسى را دو چندان مى‌كند، اما شعر به آن مهار مى‌زند و اعتلايش مى‌دهد.» مى‌گويد: «شعر سفرى است به قصدِ كشف حقيقت، و رازى برتر از حقيقت وجود ندارد.» و جاى ديگر گفته است: «شاعر متعهدِ اين وظيفه است كه انسان تنهاىِ وحشت‌زده از مرگِ مقدر را به زندگىِ جاودانه هدايت كند.»

 و حالا ببينيم چى پيش مى‌آيد:
افلاتون در رساله معروفش آرمان شهر سعادت و نجات انسان را در اين مى‌بيند كه حكومتى از خِردمندان بر جوامع بشرى حاكم شود. دولتى فرضى از خِردمندان تشكيل مى‌دهد اما شاعران را در كابينه خود نمى‌پذيرد و يك قلم آن‌ها را مى‌گذارد كنار.

گوستاو يانوش مى‌نويسد: «من به كافكا گفتم قبول اين نكته برايم ممكن نيست.» كافكا گفت: « - درك قضيه خيلى هم آسان است. حكومت، حكومت است: چه حكومت زور باشد چه حكومت زر باشد چه حكومت اهل خرد. و بايد قبول كرد كه نا چار حياتى‌ترين هدف هر حكومتى اين است كه قدرت و حاكميتش را حفظ كند. اگر اين را نپذيريم معلوم مى‌شود كلمه «حكومت» را درست معنى نكرده‌ايم. حاكميت شعور هم مشمول همين قاعده است و افلاتون هم از حكومت دم مى‌زند و حسابش هم كاملن روشن است. شاعران رابه كابينه‌اش راه نمى‌دهد چون هدف شعر تغيير بنيادى جهان است و درست به همين علت هر حكومتى به خودش حق مى‌دهد شاعر را عنصرى ناباب و خطرناك تلقى كند.»

 البته افلاتون تنها به قاضى رفته و از شاعر نه‌پرسيده كه اصلن شركت در كابينه را مى‌پذيرد يا نه. مع‌ذالك من بايد يك بار ديگر اين رساله را به‌خوانم چون بعيد نمى‌بينم كه افلاتون با كنار گذاشتن «شاعر» از «حكومت» خواسته باشد با يك سنگ دو گنجشك بزند. اين را هم نگفته نگذارم كه مطالب را از حافظه نقل كردم.... اگر روزى حكومت خِرد برقرار شود سياست نيز معناى درست اش را باز خواهد يافت. يعنى آن‌گاه اين كلام آلوده به تمهيدهاى ارجمندى اطلاق خواهد شد، كه براى وصول به نظم و معدلتى شايسته و درخور انسان به كار بسته مى‌شود و شانه خالى كردن از مشاركت در آن به همان اندازه نكوهيده تلقى خواهد شد كه امروز آلوده شدن بدان نكوهيده است.

شعر در نهاد خود فريادى است از اعماق تنهایى، چرا كه جهان شاعر جهانى چنان فردى است كه حتا بيشمارىِ خيل ستايندگانش هم برخلاف تصور فقط به شناخت هرچه بيشترِ تلخى و عمق ِ دردناك آن دامن مى‌زند. وسعتِ تعداد همدلان و پذيرندگانش عملن گسترش دامنه مسووليت و تعهد او را موجب مى‌شود، و نا گفته پيدا است به روز كسى كه حق خطا كردن و حق خاموشى گزيدن و حتا حق نوميد شدن از او سلب شود چه مى‌آيد. گلادياتورِ عريانى كه بى هيچ سلاحى در ميدان بى عطوفت مبارزه یى بى رحمانه به خود رها شده است و جز تعدادى ستاينده غالبن پرتوقع، حتا براى دفاع در برابر بهتان‌هاى آشكارا بى شرمانه، وسيله دفاعى در اختيار ندارد.

جهان هر كسى پيله تنگ ِاز پيش ساخته‌یى است، و در پيله هم جز يك پروانه نمى‌گنجد. تفاوت قضيه در اين است كه بعضى‌ها نوغان‌ وار پيله‌شان را خود به گرد خود مى‌تنند و برخى ديگر آن را پناه امن خود تلقى مى‌كنند. اما بعضى ديگر در پيله به خود مى‌آيند و فريادشان حكايت آوازِ تلاش ِ جانكاهى مى‌شود كه براى رهایى خود و ديگران از پيله به كار مى‌بندند. پيله‌یى كه رهایى از آن به آسانى ميسر نيست و لايه‌هاى مقاوم متعدد و گوناگون دارد.

مورسو روکانتن

 زیر نویس :
- انتخاب شده از گفتگوی ناصر حريری با احمد شاملو.

Posted by materialism at 15:21:27 | Permanent Link | Comments (1) |