Wednesday, December 20, 2006

نویسنده متعلق به چه طبقه ای است؟

نویسنده که از بورژوا پول می‌گیرد، و برای طبقه بورژوازی می‌نويسد، (و به این طبقه نیاز دارد، تا معیشت‌اش را تامین کند.)، نويسنده که همانند اخلاق بورژوا، محرک اصلی روح و روان اش، سود است، متعلق به چه طبقه ای هستند؟! این پرسش که نویسنده متعلق به چه طبقه ای است، جای بحث دارد. چرا که، عده ای مانند یکی از نویسنده های نشریه دانشجویی خاک، اعتقاد دارند: نویسنده برای تامين زندگی خود، برای بورژوازی در حال نوشتن است، پس متعلق به طبقه پرولتاريا است. و عده ای دیگر مانند یکی از نویسنده های روزنامه شرق، می‌گویند نویسنده نیز ابزار توليد اش را (قلم خود را) عرضه می‌کند و پول می گيرد. پس متعلق به طبقه بورژوازی است. رفیقی جایگاه طبقاتی نویسنده را (به عنوان کسی که صرفن می نویسد) در میان خرده بورژوازی به حساب می‌آورد. البته این رفیق برای نویسنده (به این دلیل که دارای آگاهی است) امکان تغییر پایه ی طبقاتی خود را امکان پذیر می‌داند. جناب داريوش آشوري، خاستگاهِ نویسندگان و هنرمندان را طبقه‌ی متوسط (همان بورژوازی و خرده بورژوازی) مي داند.

به عقيده جناب آشوري، نویسندگان در جامعه‌های گوناگون یک هویت و تعریف ندارند. يعني خاستگاه‌های شان در یونان باستان و قرون وسطا و دوران جدید یک سان نيست. جناب آشوري پاسخ جامع ودقیقي به اين سووال مان نمي دهد، چرا كه مي گويد براي پاسخ به اين پرسش، لازم است چند صفحه را سیاه کند که نه وقت اش را دارد و نه حوصله‌اش را. او ما را براي يافتن اين پرسش، چنين توصيه مي كند كه "خودتان بروید و پی‌جویی کنید و جست‌ و ‌جو کردن علمی را هم بیاموزید. اگر می‌خواهید از این مفاهیم درست سر در آورید و به مشتی شنیده از این و آن بسنده نکنید، بروید و یک مطالعه‌ی جدی در جامعه‌شناسی و مفهوم طبقه در آن یا جامعه‌شناسی طبقات کنید. چهار کلمه از این و آن چیزی را بر شما روشن نمی‌کند. دوستان شما که می‌خواهند با دوـ سه جمله سرـوـته مسأله را هم بیاورند و زحمت فکر کردن و پژوهش را از دوش خودشان بردارند و به یک پاسخ کوتاهِ‌ کلیشه‌ای دل خوش باشند، هرگز در هیچ زمینه‌ای به پیشرفت فکری نائل نخواهند شد."

محسن عمادی نيز تعریف طبقات را اینقدرها واضح نمي داند كه به توان براي آن يك مدل عام معرفي كرد. در ديد او نيز جامعه به جامعه فرق می کند و هر جامعه ای اقتضای خودش را دارد. به عقيده او بسياري از نویسنده‌گان بس بزرگ در ايران نگران معاش هر روزه‌ی خود هستند، در حالي كه نویسندگان درجه چندمی در اروپا پول شان از پارو هم بالا می رود. محسن عمادی عزيز، براي راه نمايي ما در جست‌ و ‌جو کردن براي يافتن خاستگاه و جایگاه طبقاتی نویسنده، نويسنده گان زير معرفي مي كند: آلتوسر، کولاکوفسکی، نگری، دلوز، اسلاوی ژیژک، و حتا انسان سرکش (طاغی) آلبر کامو

البته نه بايد فراموش كرد كه بعضی از نويسنده گان (كه ما آنان را چريك می ناميم) برای سود مالي كتاب نمی نويسند. آنان كيفيت كتاب را پايين می آورند و كتاب را به شكل رايگان بين مردم پخش می كنند. درامد آنان نه از راه نويسنده گی كه از شغل دوم آن ها است. و هم چنين بعضی ديگر از نويسنده گان را نيز نه بايد فراموش كرد كه خود ناشر هستند، و خود كتاب خود را چاپ می كنند.

مورسو روکانتن

 زیر نویس :
- شما نيز ما را براي براي يافتن خاستگاه و جایگاه طبقاتی نویسنده با معرفي منبع و كتاب در اين خصوص، و هم چنين نوشتن نظر خودتان هم راهي كنيد

Posted by materialism at 03:03:39 | Permanent Link | Comments (4) |

Sunday, November 19, 2006

تعهد هنر و ادبيات از ديد شاملو

التزام هنرمند بايد انسانى باشد. التزامى فارغ از قيد و بند فرقه‌گرایى و تحزب. التزامى فارغ از سياست و تنها در راه تعالى انسان. اما به هر تقدير اثر هنرى پيش از آن‌كه بار تعهد يا التزامى را به دوش به‌كشد، بايد هويت هنرى خود را ثابت كند. ماياكفسكى - شاعر انقلابى - التزام و تعهد اجتماعى شاعر را اساس كار قرار مى‌داد و مى‌گفت شاعر بايد براى نوشتن شعر از اجتماع سفارش قبول كند و شعر را «محصول سفارش اجتماعى» مى‌خواند. او فراموش كرده بود كه نخست بايد شاعر بود تا به‌توان به سفارش جامعه پاسخ شايسته داد، وگرنه بسيار بودند كسانى كه به همان راه او رفتند و نامى باقى نه‌گذاشتند.

من شعر پريا را مستقيمن به سفارش اجتماع نوشتم. جامعه كه با كودتاى ۱۳۳۲ لطمه ی نوميدانه شديدى خورده بود، به آن نياز داشت و من كه در متن جامعه بودم، اين نياز را درك كردم و به آن پاسخ گفتم. آن هم با زبان خود توده. و توده هم بى درنگ آن را تحويل گرفت و برد. لازم اش داشت و من اين لزوم را با پوست و گوشتم احساس كرده بودم. پس شعرى بود محصول لزوم و اقتضا. اقتضاى وارستگى، نه اقتضاى وابستگى. اقتضاى ايثارى نه اقتضاى بيعارى.

شعرى كه احساسى بر نيانگيزد به چه كار مى‌آيد؟ من هميشه گفته‌ام بر اين عقيده نيستم كه هر چيز ِزيبا مفيد و ارزشمند است بل معتقدم هنر كه مى‌تواند چيز مفيدى را زيباتر عرضه كند و به آن قدرت نفاذ بيشترى بدهد بايد از خنثا بودن شرم كند. قصدم مطلقن اين نيست كه خواست خود را با بايد و نبايدها به ديگران تحميل كنم، اما فضيلت هنرمند است كه در اين جهان بيمار به دنبال درمان باشد نه تسكين، به دنبال تفهيم باشد نه تزیين، طبيب غم‌خوار باشد نه دلقك بيعار.

آرمان هنر اگر جغجغه رنگين به دست كودك گرسنه دادن يا رخنه ديوار خرابه نشينان را به پرده تزیينى پوشاندن، يا به جهل و خرافه دامن زدن نه‌باشد، عروج انسان است. طبعن كسانى كه جوامع بشرى را زبون و خرافه‌پرست مى‌خواهند تا گاوِ شيرده باقى بماند، آرمانخواهى را «جهت‌گيرى سياسى» وانمود مى‌كنند و هنر آرمانخواه را «هنر آلوده به سياست» مى‌خوانند. آنان كه اگر چه مدح خود را نه آلودگى به سياست بل‌كه «ستايش حقيقت» به حساب مى‌آورند، در همان حال برآنند كه هنر را جز خلق زيبایى - حتا تا فراسوهاى «زيبایى محض» - وظيفه‌یى نيست. من هوا خواه آن‌گونه هنر نيستم و هرچند هميشه اتفاق مى‌افتد كه در برابر پرده‌یى نقاشى تجريدى يا قطعه‌یى «شعر محض فاقد هدف» از ته دل به مهارت و خلاقيت آفريننده‌اش درود به‌فرستم، بى گمان از اين‌كه چرا فريادى چنين رسا، تنها به نمايش قدرت حنجره پرداخته و كسانى چنين نيازمند به همدردى را در برابر خود از ياد برده است، دريغ خورده‌ام.

كافكا از شعر تعاريف درخشانى ارایه كرده است.

در مقايسه موسيقى و شعر مى‌گويد: «لذت پيچيده‌یى كه از موسيقى حاصل مى‌شود لذت خطرناكى است، اما شعر مى‌كوشد پيچيدگى لذت را از بين ببرد و آن را به سطح هوشيارى برساند و انسانى كند. موسيقى زندگى احساسى را دو چندان مى‌كند، اما شعر به آن مهار مى‌زند و اعتلايش مى‌دهد.» مى‌گويد: «شعر سفرى است به قصدِ كشف حقيقت، و رازى برتر از حقيقت وجود ندارد.» و جاى ديگر گفته است: «شاعر متعهدِ اين وظيفه است كه انسان تنهاىِ وحشت‌زده از مرگِ مقدر را به زندگىِ جاودانه هدايت كند.»

 و حالا ببينيم چى پيش مى‌آيد:
افلاتون در رساله معروفش آرمان شهر سعادت و نجات انسان را در اين مى‌بيند كه حكومتى از خِردمندان بر جوامع بشرى حاكم شود. دولتى فرضى از خِردمندان تشكيل مى‌دهد اما شاعران را در كابينه خود نمى‌پذيرد و يك قلم آن‌ها را مى‌گذارد كنار.

گوستاو يانوش مى‌نويسد: «من به كافكا گفتم قبول اين نكته برايم ممكن نيست.» كافكا گفت: « - درك قضيه خيلى هم آسان است. حكومت، حكومت است: چه حكومت زور باشد چه حكومت زر باشد چه حكومت اهل خرد. و بايد قبول كرد كه نا چار حياتى‌ترين هدف هر حكومتى اين است كه قدرت و حاكميتش را حفظ كند. اگر اين را نپذيريم معلوم مى‌شود كلمه «حكومت» را درست معنى نكرده‌ايم. حاكميت شعور هم مشمول همين قاعده است و افلاتون هم از حكومت دم مى‌زند و حسابش هم كاملن روشن است. شاعران رابه كابينه‌اش راه نمى‌دهد چون هدف شعر تغيير بنيادى جهان است و درست به همين علت هر حكومتى به خودش حق مى‌دهد شاعر را عنصرى ناباب و خطرناك تلقى كند.»

 البته افلاتون تنها به قاضى رفته و از شاعر نه‌پرسيده كه اصلن شركت در كابينه را مى‌پذيرد يا نه. مع‌ذالك من بايد يك بار ديگر اين رساله را به‌خوانم چون بعيد نمى‌بينم كه افلاتون با كنار گذاشتن «شاعر» از «حكومت» خواسته باشد با يك سنگ دو گنجشك بزند. اين را هم نگفته نگذارم كه مطالب را از حافظه نقل كردم.... اگر روزى حكومت خِرد برقرار شود سياست نيز معناى درست اش را باز خواهد يافت. يعنى آن‌گاه اين كلام آلوده به تمهيدهاى ارجمندى اطلاق خواهد شد، كه براى وصول به نظم و معدلتى شايسته و درخور انسان به كار بسته مى‌شود و شانه خالى كردن از مشاركت در آن به همان اندازه نكوهيده تلقى خواهد شد كه امروز آلوده شدن بدان نكوهيده است.

شعر در نهاد خود فريادى است از اعماق تنهایى، چرا كه جهان شاعر جهانى چنان فردى است كه حتا بيشمارىِ خيل ستايندگانش هم برخلاف تصور فقط به شناخت هرچه بيشترِ تلخى و عمق ِ دردناك آن دامن مى‌زند. وسعتِ تعداد همدلان و پذيرندگانش عملن گسترش دامنه مسووليت و تعهد او را موجب مى‌شود، و نا گفته پيدا است به روز كسى كه حق خطا كردن و حق خاموشى گزيدن و حتا حق نوميد شدن از او سلب شود چه مى‌آيد. گلادياتورِ عريانى كه بى هيچ سلاحى در ميدان بى عطوفت مبارزه یى بى رحمانه به خود رها شده است و جز تعدادى ستاينده غالبن پرتوقع، حتا براى دفاع در برابر بهتان‌هاى آشكارا بى شرمانه، وسيله دفاعى در اختيار ندارد.

جهان هر كسى پيله تنگ ِاز پيش ساخته‌یى است، و در پيله هم جز يك پروانه نمى‌گنجد. تفاوت قضيه در اين است كه بعضى‌ها نوغان‌ وار پيله‌شان را خود به گرد خود مى‌تنند و برخى ديگر آن را پناه امن خود تلقى مى‌كنند. اما بعضى ديگر در پيله به خود مى‌آيند و فريادشان حكايت آوازِ تلاش ِ جانكاهى مى‌شود كه براى رهایى خود و ديگران از پيله به كار مى‌بندند. پيله‌یى كه رهایى از آن به آسانى ميسر نيست و لايه‌هاى مقاوم متعدد و گوناگون دارد.

مورسو روکانتن

 زیر نویس :
- انتخاب شده از گفتگوی ناصر حريری با احمد شاملو.

Posted by materialism at 15:21:27 | Permanent Link | Comments (1) |

Monday, September 18, 2006

نوشتن چیست؟ نویسنده کیست؟


نویسنده کی ا‌ست؟ تولید کننده یا مصرف کننده ؟ سارتر نویسنده را مصرف کننده معرفی می‌کند، نه تولید کننده؛ ولو تصمیم گرفته باشد که با قلم خود به منافع جامعه خدمت کند. بنابر این تعریف، آثار نویسنده بی‌موجب و غیرضروری است، و نمی‌توان قیمتی بر آن‌ها گذاشت، ارزش تجاری آن‌ها به دل‌خواه تعیین می‌شود. در برخی از دوره‌ها به او مستمری می‌دهند و در دوره‌های دیگر سهمی از بهای فروش کتاب‌هایش را به وی می‌دهند. اما هم‌چنان‌که در فرانسه و دوران قبل از انقلاب کبیر، میان ارزش شعر و میزان مستمری درباری نسبتی نبوده است، در جامعه امروزی نیز میان اثر ذوقی و سهمی که نویسنده می‌برد، قدر مشترکی نیست. در حقیقت به نویسنده مزد نمی‌دهند، بل‌که معیشت‌اش را خوب یا بد (برحسب دوران‌های مختلف) تامین می‌کنند. سارتر می‌پذیرد که جز این‌هم ممکن نیست، چراکه فعالیت نویسنده نامفید است. اصلن به هیچ‌وجه مفید نیست، حتا گاهی مضر است که جامعه درباره خود، آگاهی حاصل کند. چراکه اساسن مفید در چارچوب جامعه‌ای متشکل و برحسب نهادهای اجتماعی و ارزش‌ها و غایات مستقر تعریف می‌شود. اگر جامعه‌ای خود را ببیند، و خصوصن اگر خود را دیده شده ببیند، به‌صرف همین امر، ارزش‌های مستقر و حکومت موجود را مورد نفی و رد و شک قرار می‌دهد. نویسنده تصویر او را به او عرضه می‌دارد و از او می‌خواهد که یا مسولیت آن‌را به گردن به‌گیرد یا خود را دگرگون سازد. و به هر حال، جامعه دگرگون می‌شود، و تعادلی را که حاصل نادانی و غفلت بود از دست می‌دهد.

به عقیده سارتر، هیچ‌کس مجبور نیست که خود را نویسنده انتخاب کند. پس آغاز کار از آزادی است، نویسنده نخست از آن‌رو نویسنده است که آزادانه طرح نوشتن را ریخته است. اما این معنی نیز درست است که، نویسنده کسی شده است که دیگران او را به عنوان نویسنده می‌شناسند، یعنی کسی که باید نوعی از تقاضاهای آن‌ها را برآورده کند و آن‌ها خواهی نه‌خواهی نوعی سمت اجتماعی به نویسنده می‌دهند. هر عملی که بخواهد در این سمت انجام دهد (از هر گونه که باشد)، باید آن‌را بر اساس شناختی که دیگران از وی دارند، انجام دهد. سارتر قبول می‌کند که ممکن است نویسنده به‌خواهد شخصیتی را که در جامعه ای مفروض به اهل قلم نسبت می‌دهند، ‌را دگرگون سازد، اما به عقیده‌ی وی، برای دگرگون ساختن آن باید نخست خود (نویسنده) در قالب آن فرو رود.

به نوشته ی سارتر، در قرن ۱۷ کسی که نوشتن را بر می‌گزید، حرفه معینی را پیشه خود می‌کرد، که دستور عمل‌هایی و قواعد و آدابی و (در سلسله مراتب مشاغل) مقامی مخصوص به خود داشت. اما در قرن ۱۸ قالب‌ها شکسته شدند، همه چیز باید از نو ساخته می‌شد، آثار ذوقی به‌جای آن‌که با کامیابی بیشتر یا کمتر و برطبق اصول مستقر پرداخته شوند، هر یک ابداعی خاص است، و به منزله تعیین تکلیفی است که نویسنده درباره ماهیت و ارزش و اهمیت ادبیات صادر می‌کند. هر اثر قواعد خاص خود را باخود می‌آورد و نیز اصولی را که این اثر ادبی باید بر حسب آن‌ها ارزیابی و داوری شود. هر اثری عزم دارد که ادبیات را به تمامی ملتزم کند و راه‌های تازه‌ای به‌روی آن بگشاید. آن‌چه نویسنده قرن ۱۸ با همتی خستگی ناپذیر در آثار خود مطالبه می‌کرد، احقاق این حق بود که تعقلی ضد تاریخ در برابر تاریخ به‌کار برد، و در این معنی، کاری که می‌کرد فقط بیان خواست‌ها و الزامات اساسی ادبیات انتزاعی بود. پروای آن نداشت که آگاهی روشن‌تری درباره طبقه اجتماعی خوانندگان خود به‌ایشان بدهد. برعکس، دعوت مبرم او از خوانندگان بورژوا آن‌ست که سرشکستگی‌ها، پیش داوری‌ها، ترس‌ها را فراموش کنند، و دعوت او از خوانندگان شریف‌زاده آن بود که از غرور طبقاتی و از امتیازات خود دست بردارند. البته در قرن ۱۷ نیز ادبیات فرانسه، نوعی وظیفه رهانندگی بر عهده داشت، اما پوشیده و تلویحی بود. اما قرن ۱۸ را عصر نیک‌بختی و بهشت نویسندگان فرانسه می‌دانند. سارتر این عصر را (با اشاره به منظومه میلتون) بهشتی می‌داند که به‌زودی بهشت گمشده شد. ادبیات در قرن هیجدهم وجدان ناآرام طبقه ممتاز جامعه بود، و در قرن ۱۹ در معرض این خطر که وجدان آرام طبقه‌ای ستمگر شود، بود. اگر نویسنده می‌توانست آن روحیه آزاد انتقادگر خود را که در قرن پیش موجب رفعت جاه و مباهات او شده بود حفظ کند، این خود چیزی می‌بود. اما خوانندگان‌اش (قرن نوزدهم فرانسه) با این امر مخالفند. بورژوازی تا زمانی که با امتیاز اشراف می‌جنگید، با منفی بافی مخرب ادبیات هم می‌ساخت، اما اینک که قدرت در دست اوست، وارد مرحله سازندگی شده است، و از ادبیات می خواهد که او را در ساختن مدد کنند.

نویسنده از بورژوا پول می‌گیرد، برای طبقه بورژوازی مهم نیست که نویسنده تحقیرش کند. چرا که این تحقیر چندان شدید نیست، چون تنها خواننده آثار نویسنده، همان طبقه است. طبقه بورژوازی به‌خوبی آگاه است که نویسنده در خفا جانب او را گرفته است. نویسنده به این طبقه نیاز دارد و آرزومند حفظ نظام موجود اجتماعی است، تا به‌تواند خود را در آن بیگانه جاودان حس کند. حاصل آن‌که نویسنده طاغی است نه انقلابی. و طبقه بورژوازی با بودن طاغیان کار خود را از پیش می‌برد. چراکه با نویسندگان هم‌دست می‌شوند، بهتر همان است که نیروهای نفی‌کننده در آیینی زیباشناسی بیهوده‌ای، در عصیان بی‌نتیجه‌ای باقی بمانند؛ اگر این نیروها آزاد باشند ممکن است که به خدمت طبقه‌های ستم‌دیده درآیند. خواننده بورژوا، حتا با قبول این‌که اثر هنری به‌هیچ دردی نمی‌خورد، باز وسیله‌ای می‌یابد تا از آن استفاده کند.

هنر بورژوازی یا وسیله است یا اصلن وجود خارجی ندارد. از دست زدن به اصول می‌پرهیزد، مبادا که این اصول از هم بپاشد و بریزد. هم‌چنین می‌ترسد که بیش از اندازه دل آدمی را بکاود، مبادا که در آن بی‌نظمی و آشفتگی بیابد. نویسنده از نظر این طبقه، نوعی کارشناس و متخصص است. اگر درباره نظام اجتماعی به تفکر بپردازد، موجب ملال و وحشت بورژوا می‌شود. بورژوا فقط از او می‌خواهد که تجربه عملی خود را درباره دل و احساسات آدمی با او در میان گذارد. پس در این دوره، هم‌چنان‌که در قرن هفدهم، ادبیات مبدل به روانشناسی می‌شود. تاجر به آزادی مشتریان‌اش بدبین است و استان‌دار به آزادی فرمان‌دار. آرزوی اینان فقط این‌است که دستورعملهای قاطعی برای اغفال کردن و مسلط شدن در اختیارشان گذاشته شود. کارفرمای بورژوا به آزادی بشر معتقد نیست، همانگونه که دانشمند به معجزه بی‌اعتقاد است. و چون بنای اخلاق بورژوا بر سودمندی است، محرک اصلی روح و روان او نیز، همان سود است. دیگر برای نویسنده امر بر این دایر نیست که اثر خود را چون دعوتی خطاب به مردمانی دارای آزادی مطلق صادر کند، بل‌که باید قوانین جبری روان خود را، برای خوانندگانی که مانند او مطیع و مجبور به قوانین روانی اند، شرح دهد.

مورسو روکانتن

 زیر نویس :
- به‌طور خلاصه، بورژوا به معنای فرد وابسته به طبقه بورژوازی گفته می‌شود. بورژوازی صاحب ابزار کار است، و از ارزش اضافی کار پرولتاريا بهره می‌برد. پرولتاريا طبقه اجتماعی که درآمدش منحصرن از طريق کار يدی تامين می‌شود، یعنی نيروی کار خود را برای تامين زندگی می‌فروشد. مالک هيچ وسيله توليدی نيست و حاصل کارش را، در ازای مزدی که کمتر از ارزش واقعی آن است، ساخته و آماده، تحويل می‌دهد.

Posted by materialism at 20:51:41 | Permanent Link | Comments (7) |

Monday, August 14, 2006

تکلیف در برابر مردم

برای شروع ، یکی از متن هایی که سال پیش
در امتداد بحث تعهد هنرمند، نوشته بودم را اینجا میاورم.

ماکسيم گورکی در سال 1868 به دنيا آمد. او در ميان مردم کار می کرد و می زيست. در سال 1892 نويسنده ای سرشناس شده بود. وی در سال 1932 رييس اتحاديه نويسندگان شوروی شد. واقعگرايی جامعه گرايانه را بعنوان شيوه نگارش به نويسندگان شوروی توصيه نمود. رمان «مادر» نيز بعنوان الگويی برای اين شيوه معرفی شد. مرگ گورکی در سال 1936 اتفاق افتاد. گـوشــه هـايـی از « هـدف ادبـیـات » نوشته وی را می نويسم. در این کتاب گورکی به همراه یک همصحبت است که اکثر جملاتی که انتخاب کرده ام، از همصحبت وی است. (احتمالا آن همصحبت ناشناس، لنین بوده است.)

همصحبت : فرض کنيد که من خواننده داستانهای شما هستم... خواننده ای عجيب و خيلی هم کنجکاو که می خواهد بداند چگونه يک کتاب به وجود می آيد... ... در زندگی هيچ چيزی مهمتر و کنجکاوانه تر از انگيزه فعاليت انسانی نيست... منظور ادبيات چيست؟ ... شما که خدمتگذار ادب و ادبيات هستيد بايد اين را بدانيد. ... اگر بگویم هدف ادبیات این است که به انسان کمک کند تا خود را بشناسد و ایمان به خودش را تقویت کند، میل به حقیقت و مبارزه با پستی ها را در وجود مردم توسعه دهد، ...

گورکی : معمولا مردم تصور می کنند که وظيفه ادبيات بطور کلی عبارت است از تجليل شخصيت انسان و تلطيف عواطف او...

همصحبت : می بينيد که به چه امر بزرگی خدمت می کنيد!! هه، هه، هه. ... تو نويسنده ای و هزاران نفر آثارت را می خوانند، بگو ببينم که مبشر چه رسالتی برای مردم هستی؟ آيا فکر کرده ای که حق داری به مردم چيزی بياموزی؟

گورکی: ( واقعا مـبـشر چه رسـالـتـی برای مـردم هـسـتـم؟ آيا چنانکه می نمايم هستم؟ چه می توانم به مردم بـگويـم؟ هـمـان هايی را که از مدتها قبـل ديگران می گـفـتـنـد و هميشه هم می گويند و مستمع هم دارند و هرگز هم مردم را بهتر از آنچه هستند نمی سازند؟ اما آيا حق دارم اين آرمان ها و مفاهيمی را که خود من با آنها تربيت شده غالبا هم به آنها عمل نمی کنم تبليغ نمايم؟ ... به اين آدمی که پهلوی من نشسته است چه جوابی بدهم؟ )

همصحبت : ... ممکن است که تو با توصيف احساسات معمولی مردم عادی حقايق ناچيزی را بر فکر و خرد آنها مکشوف سازی. ولی آيا اين توانايی را داری که بتوانی هر قدر هم کوچک باشد، انديشه هايی را که مايه اعتلای روح آنها باشد در آنها بيدار کنی؟... نه! آيا تو مطمئنی که اين کار مفيدی است که در کثافت و زباله های عادی کاوش کنی ... و بگويی که بشر قابل ترحم و تک و تنها است؟ گرچه، شايد هم، حالا ديگر موفق شده ايد او را به اين موضوع متقاعد کنيد! زيرا حس می کنم که روح او سرد و ذهن او کند شده است... همين کافی است! هنوز تصورات خود را در کتابها می بيند و اين کتابها به خصوص اگر با مهارتی که معمولا اسم آن را «استعداد» می گذارند نوشته شده باشند، هميشه تا حدی انسان را هیپنوتيزم می کنند. خواننده با ديد نويسنده به خود می نگرد و وقتی که زشتی بی اندازه خود را ديد امکان بهتر شدن را در خود نمی يابد. آيا تو می توانی اين امکان را در اختيار او قرار دهی؟ مگر تو می توانی اينکار را بکنی در حاليکه تو خود... بنابراين من، که همه چيزهايی را که تو و امثال تو می نويسند بادقت می خوانم، از تو می پرسم : به چه منظوری می نويسی؟ ... وقتی که انسان آثار شما را می خواند چيزی جز اينکه شما را شرمنده سازد از آن ها نمی آموزد. همه چيز معمولی و پيش پا افتاده است: مردم پيش پا افتاده، افکار پيش پا افتاده، وقايع ... چگونه خود را مستحق داشتن عنوان نويسندگی می دانی؟ وقتی که حافظه و توجه مردم را با ماجراهای بيهوده و با تصاوير کثيفی که از زندگانيشان می کشی، انباشته می کنی، فکر کن، آيا به مردم زيانی نمی رسانی؟ ترديدی نيست! ... حواست را جمع کن، حق موعظه کردن تنها روی اين اصل کلی به تو داه می شود که توانايی بيدار کردن احساسات واقعی و صادقانه مردم را داشته باشی تا بتوانی به کمک آنها، پتک مانند، بعضی از صورتهای زندگی را خراب کنی، در هم بريزی و به جای اين زندگی تنگ و تاريک، زندگی آزادتر ديگری را ايجاد کنی: خشم، کينه، شرمساری، نفرت و بالاخره ياس بغض آلود اهرم هايی هستند که به مدد آنها می توان در دنيا، همه چيز را در همريخته نابود ساخت. آيا می توانی چنين اهرمهايی بسازی؟ می توانی آنها را به حرکت در آوری؟ زيرا اگر حق گفتار با مردم را به خود می دهی بايد يا به معايب و نقايص آنها نفرتی شديد نشان دهی، و يا به خاطر آلام و دردهايشان باطنا عشق عظيمی در خود نسبت به آنها احساس کنی. ... معهذا زندگانی ما، هم از پهنا و هم از ژرفا توسعه می يابد، ولی رشد و توسعه آن خيلی با تانی صورت می گيرد زيرا که شما قدرت و توانايی تسريع حرکت آنرا نداريد... زندگانی دامنه پيدا می کند، و روز به روز مردم سوال کردن را می آموزند. چه کسی به آنها جواب خواهد داد؟ معلوم است: شما شيادان غاصب عنوان پيشوايی مردم! ولی آيا خود شما مفهوم زندگی را آنقدر درک می کنيد که بتوانيد برای ديگران آنرا روشن سازيد؟ آيا احتياجات زمان خود را می فهميد و آينده را پيش بينی می کنيد؟ برای بيدار کردن انسانی که بر اثر پستی زندگانی فاسد شده، روحا سقوط کرده است، چه می توانيد بگوييد؟ او دچار انحطاط روحی شده است! علاقه او به زندگی خيلی کم شده و ميل به زندگانی شايسته در او رو به اتمام است، می خواهد اصلا مثل خوک زندگی کند، می شنوی؟ اکنون که کلمه آرمان را تلفظ می کنيد وقيحانه می خندد: زيرا انسان ديگر به صورت مشتی استخوان در آمده که از گوش و پوست کلفتی پوشيده شده است. ... بجنبيد تا موقعيکه هنوز انسان است کمکش کنيد تا زندگی کند. اما شما برای بيدار کردن عطش زندگانی در او چه می توانيد بکنيد؛ در حاليکه فقط ندبه می کنيد، می ناليد، آه مي کشيد ... هه هه هه! اين تو هستی - معلم زندگانی؟ ... من احتياج به معلم دارم. چون انسان هستم. مرا از اين لجن زار بی اعتنايی به زندگی بيرون بکش! من می خواهم بهتر از آنچه هستم باشم! چگار کنم؟ به من بياموز!

گورکی: ( نبايد برای خوشبختی کوشش کرد. احتياجی به خوشبختی نيست! معنای زندگی در خوشبختی نيست و رضامندی از خود، انسان را ارضا نمی کند، زيرا بدون شک، مقام انسان خيلی والاتر از اينهاست. مفهوم واقعی زندگی در زيبايی و نيروی تلاش به سوی هدف است و هستی در هر لحظه بايد هدفی بس عالی داشته باشد. )


بر سنگ قبر پوينده نیز می خوانیم:

نويسنده بايد بار دو مسووليت بزرگ را
که مايه عظمت کار اوست، بر دوش گيرد؛
خدمتگزاری حقيقت و آزادی.

نويسنده بايد شرف هنر را پاس بدارد.

Posted by materialism at 05:08:45 | Permanent Link | Comments (4) |